تبليغاتX
آتش و دریا

**
شت در خونه افسانه معطل مونده بودم.
«خوبه این دختره می دونست من دارم میام ها، همیشه همینطوریه!»
کلافه شده بودم. کلا مثل اینکه امروز روز من نبود.
«اون از صبح توی سفارت که با دیدن دعوت نامه ای که از طرف دایی
بود و ساپورتای مالی محکم، بهم قول دادن ویزا بدن و فکر کردن دارن بهم لطف می کنن! اینم از الان که افسانه خانوم نیم ساعته منو زیر بارون معطل کرده. فقط بذار بیاد من می دونم باهاش!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در جمعه دوم دی 1390 ساعت 11:49 |
فصل 2
یک هفته بود که از بندر برگشته بودم. طبق معمول روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خوندم که مامان صدام کرد، گفت:
ـ بیا اینجا ببینم، می خوام یکم باهات حرف بزنم.
رفتم رو به روش نشستم و منتظر نگاش کردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در پنجشنبه یکم دی 1390 ساعت 11:48 |
تا وقتی که اعلام کردن "برای سوار شدن به هواپیما به گیت مراجعه کنید"، سرمو به کیارش گرم کردم. آیدا هم همینطور برای خودش داشت تعریف می کرد؛ از خواهر شوهراشو و رفتارای بچگونه محمود، من نمی دونم این شوهرش کِی می خواد بزرگ بشه آخه؟ به ظاهر به حرفاش گوش می کردم اما راستش ذهنم یه کم درگیر اون پسره شده بود، البته فقط یه کوچولو!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در چهارشنبه سی ام آذر 1390 ساعت 11:47 |
تمام ِ ناتمام ِ من... | آنیتا


 متاسفانه اطلاعات دقیق از نویسنده دردرسترس ندارم

اگه از دوستان اطلاعاتی داشت ممنوع میشم بزاره


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ساعت 11:45 |
گچ دست و پایم را هم باز کردند و بعد به توصیه ی دایی پس از اینکه حمامم کردند , مرا به این بابویه بردند. جایی که ادعا می کردند زن و فرزندم برای همیشه , در آنجا خوابیده اند.
دایی علی رغم اصرار عزیز برای همراهی , مرا تنها به آرامگاه برد و بعد دو سنگ جدید را درست پایین پای سهیل و آقا جان نشانم داد و با قساوت گفت:
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ساعت 18:27 |
سیروس با لبخند از من پرسید:
-خب،برنامه تون چیه؟چند روز اینجایید؟ببینم!خیال نداری برگردی؟
با دفت به نیمرخ الهام خیره شدم و با عشقی سرشار گفتم:
-نمی دونم!بهش جدی فکر نکردم دادش!
الهام هم حرفی نزد و به یک لبخند اکتفا کرد.در ادامه گفتم:
-در واقع نظر من نظر الهامه!
سیروس به شوخی گفت:
-می بینم که الهام خانوم حسابی قاپت رو دزدیده!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ساعت 16:40 |
فصل 19سیروس آن قدر عصبانی بود که مجال حرف زدن به من نمی داد.تسلیم!به عقب تکیه دادم و کوشیدم آرام باشم.عادتش بود.وقتی کفرش بالا می آد آسمان و زمین را به هم می بافت،اما شاید فقط من بودم که می دانستم پشت آن ظاهر جدی،چه قلب نرمی دارد.فنجان چای را مقابم گذاشت و گفت:
-روزی که اومدم باهام حرف بزنی خیال کردم داری باهام مشورت می کنی،گفتم شاید زده به سرت ، می خوای خودی نشون بدی!نمی دونستم می خوای دختره رو بیاری توی زندگیت!آخه تو چه می دونی اون کیه؟
چند حبه قند در فنجانم انداختم و در حال هم زدن گفتم:
-من می دونم اون کیه!در واقع همه چی رو درباره اش می دونم داداش!
سیروس گفت:
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در شنبه بیست و ششم آذر 1390 ساعت 14:22 |
ادی گفت:
_بس کن سعید!مرد که نباید این قدر تابع احساساتش باشه! یک چیزی بود،تموم شد.باید همون وقتی که به خاطرش با بقیه سرشاخ می شدی،می فهمیدم که در جریان نیستی!شاید باید این اتفاق برات می افتاد که تکون بخوری! بیا بریم! الآن برنامه شروع میشه!
با تردید همراه ادی وارد سالن شدم و برای اولین بار خودم را میان جمعی دیدم که مشتاقانه منتظر برنامه هلنا بودند.همه جور آدمی در آن سالن دیده می شد.
هری به محض دیدنم گفت:
_کجا بودی پسر؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 ساعت 18:21 |
 اما این تازه آغاز کار بود، چون باید عرض جاده را هم می دویدیم و خودمان را به آن طرف جاده می رساندیم. به هاشم گفتم:
_ اگر مارو ببینند چی؟
هاشم به ساعتش نگاه کرد و گفت:
_ طبق زمان بندی من اگر خوب بدویم طی سه دقیقه می رسیم به اون طرف جاده.
سیامک گفت:

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ساعت 18:19 |
-مار و عقرب كجا بود؟مگه اينا كه اينجا زندگي مي كنند آدم نيستند؟من نمي فهمم تو چرا همه اش نفوس بد مي زني و اين قدر بد بيني؟
سيامك گفت:
-اصلا ما چه مي دونيم اين ها كي هستند؟اگه توي اين بر بيابون سرمون رو ببرند،كي مي فهمه؟
با آرامش گفتم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ساعت 11:53 |