تبليغاتX

makhmalee.ir انجمن خودموني
آتش و دریا


آتش و دریا



 

فصل هشتم

نیکا از شدت درد فریاد می کشید پرستاربار دیگر فشارش را کنترل کرد و مایوسانه سري تکان داد

وگفت: نمیشه خانم فشارش پایینه، نمی تونم مسکن دیگه اي بهش بزنم .

- یعنی باید درد بکشه


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:7 توسط فرید|

 

نیکا پاسخش را نداد، چرخش را بطرف اتاقش برگرداند، ولی کیانوش او را صدا زد نیکا با وجود آنکه

شنیده بود خود را به نشنیدن زد و به راهش ادامه داد، درحالیکه با خود می گفت حتی توجیهات تو رو هم

نمیخوام بشنوم. اما کیانوش کوتاه نیامد ، برخاست مقابل چرخ نیکا ایستاد راه را بر او سد کرد و گفت:

ایرج خان شما رو فراموش نکردن. این وظیفه رو به من محول کردن.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 13:40 توسط فرید|

 

- من همیشه فکر میکردم که اون تصویر متعلق به شماست

- من ......... من نمی دونم چی بگم. امیدوارم منو بخاطر دخالتهام ببخشید.

- این چه حرفیه؟ من باید بگم امیدوارم روزي بتونم محبتهاي شما رو جبران کنم.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:29 توسط فرید|

لعیا ذوق زده از مصاحبت با کیانوش بطرف نیکا دوید و فریاد کشید: خاله نیکا ، خاله نیکا

نیکا رویش را بجانب صدا گرداند. لعیا با سرعت بطرف او دوید ، ولی همین که میخواست خود را در

آغوش او بیندازد ، مکث کرد و با تردید گفت: اگه بپرم میخوره، بپات درد می گیره؟

- آره عزیزم از این طرفی بیا..... ببینم با کی اومدي؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:26 توسط فرید|

 

تمام چهارشنبه باران بارید و همه را خانه نشین کرد ، اما حتی کلامی بین ایرج ونیکا رد و بدل نشد . بعد از

آن اتفاق عصر سه شنبه ، نیکا دیگر در خود رغبتی براي گردش و تفریح نمی دید . او بی حوصله وخسته

مقابل پنجره می نشست و تنها گاهی چند جمله اي با لعیا کوچولو یا مادرش سخن می گفت. شب خیلی

زودتر از همیشه براي استراحت به اتاقش رفت در حالیکه همه می دانستند چیزي او را بشدت می آزارد،


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:24 توسط فرید| |

 

هیاهوي سالن انتظار، صداي گوشخراش بلند گوها و از همه بدتر نگاههاي مردم نیکا را بشدت کلافه کرده

بود و او مدام غر میزد که نباید به این زودي می آمدند. هنوز از کسی که کیانوش گفته بود بلیت ها را

می آورد خبري نبود. خانم رئوف با چهره اي مضطرب دائما به این سو وآن سو نگاه میکرد،شایددخترش

را بیابد.


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:20 توسط فرید|

 

نیکا با تعجب به او نگاه کرد وگفت: همین امروز؟

- بله

- براي من تنها؟

- نخیر براي شماو خانواده تون، خانواده همسرتون و پرستاري که همراهتون می یاد،فکر کردم حالا

که فقط چند روز فرصت دارید یک شب هم غنیمته، اشتباه کردم/


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:16 توسط فرید|

 

واو پاسخ داد: چرا ولی هربار که در می زدیم آقا جواب می داد ، ولی الان ساعتیه که پاسخی نمی دن.

با شدت به در کوبیدم و چند بار نام او را با صداي بلند تکرار کردم، ولی پاسخی نشنیدم بر سر جمالی

فریاد کشیدم: معطل چی هستی در رو بشکن


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:5 توسط فرید|

دیگر ادامه ندادم، چون بی فایده بود او متوجه نمی شد. بزحمت او را به اتاق خوابش بردم و روي تخت

خواباندم و پتویش را رویش کشیدم اما بی فایده بود، او همچنان می لرزید بسمت تلفن رفتم تا برایش

دکتر خبر کنم . ناگهان برخاست و بطرف در رفت بسویش دویدم گفتم :کجا؟

- باید نیلوفر رو ببینم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:20 توسط فرید|

واقعا؟

- البته بذارید جمله ام رو اصلاح کنم ، من خواهش کردم و ایشون لطف کردند و پذیرفتند..... نیکا

خواست خواست چیزي بگوید. کیانوش گفت : هیس، لزومی نداره با اون درجه حرف بزنید.

پرستار درجه را گرفت ، نگاهی به آن کرد و عددي را یادداشت نمود نیکا گفت: آقاي مهرنژاد شما نمی

دونید خانم رئوف در این مدت چقدر به بنده لطف و محبت داشتند


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 15:1 توسط فرید|


Design By : Night Skin