شت در خونه افسانه معطل مونده بودم.
«خوبه این دختره می دونست من دارم میام ها، همیشه همینطوریه!»
کلافه شده بودم. کلا مثل اینکه امروز روز من نبود.
«اون از صبح توی سفارت که با دیدن دعوت نامه ای که از طرف دایی بود و ساپورتای مالی محکم، بهم قول دادن ویزا بدن و فکر کردن دارن بهم لطف می کنن! اینم از الان که افسانه خانوم نیم ساعته منو زیر بارون معطل کرده. فقط بذار بیاد من می دونم باهاش!»
ادامه مطلب
«خوبه این دختره می دونست من دارم میام ها، همیشه همینطوریه!»
کلافه شده بودم. کلا مثل اینکه امروز روز من نبود.
«اون از صبح توی سفارت که با دیدن دعوت نامه ای که از طرف دایی بود و ساپورتای مالی محکم، بهم قول دادن ویزا بدن و فکر کردن دارن بهم لطف می کنن! اینم از الان که افسانه خانوم نیم ساعته منو زیر بارون معطل کرده. فقط بذار بیاد من می دونم باهاش!»
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرید در جمعه دوم دی 1390 ساعت
11:49 |


