آتش و دریا
باید سري هم به کیومرث بزنیم - چرا؟ - میخوام این خبر رو خودت بهش بدي - هر طور شما بخواهید آقا از شنیدن کلماتش بقول قدیمیا قند در دلم آب میشد . او پرسید: محل کار کیومرث کجاست؟ شنبه 13 خرداد هنوز نتوانسته ام بفهمم که مکالمه بین کیومرث و نیلوفر چه بوده است چون هر دوي آنها از سخن گفتن در این رابطه طفره می روند . مجبورم براي بک سفر تجاري یک هفته اي به سوئیس بروم ، خیلی سعی گردم که اینکار را به کس دیگري محول سازم اما نشد ، احتمالا صبح روز دوشنبه عازم خواهم شد، دلم میخواست شهریار هم میتوانست همراه من بیاید ، فصل پنجم بازهم ملاقات کنندگان رفتند و او تنها ماند ، او ماند و هزاران فکر درهم و پریشان . امروز ایرج به ملاقاتش نیامده بود و این مسلما آغاز دوره دیگري از جنگ و جدل بود. وقتی همه جمع شده بودند ، مادرش متعجب پرسید: پس چرا ایرج نیومده ؟ پنج شنبه 29 فروردین امروز به دیدار پدر ومادربزرگش رفتم، حالش فرقی نکرده بود . به مادربزگش گفتم میتوانم دخترش را قانع کنم تا به دیدار پدر بیاید، ولی پیرزن لبخند پرمعنایی زد وگفت: اون هرگز نمیاد، همونطور که مادرش نیومد . براي نیلوفر پدرش مرده. سالهاست پدرش رو فراموش کرده ... - اشکالی داره؟ - برعکس خیلی خوب کردید ، چون من حسابی دلم گرفته بود و حوصله ام سر رفته بود پرستار در حال خروج گفت: بگو گریه کردي و نیکا خندید . کیانوش متوجه شد و پرسید: چی گفتید؟ - خوب بفرمایید. پرستار لبخند زیبایی زد و گفت: همون جوان قد بلند و لاغر اندام - ایرج رو می گید؟ - نه، نامزد شما به زیبایی اون نیست - پس کی؟ چهارشنبه 15 اسفند امروز به دیدار پدر نیلوفر رفتم. وقتی داخل اتاق شدم ، پیرزن رنجوري را کنار دیوار دیدم ، او با چشمانی اشکبار به بیمار می نگریست ، نزدیکتر که رفتم متوجه شدم دستان بیمار به تخت بسته شده، پیرزن از دیدن من متعجب شد، سلام کردم، ... تکرار کرد: کم لطفی . احساس کردم بازهم آن ماسک مسخره را بر چهره زد ، از صمیمیت چند لحظه پیش در او نشانی نبود، این مرتبه خیلی جدي پرسید: حرف حسابتون چیه؟ از من چی میخواید؟ - میخواستم بیشتر با هم آشنا بشیم ،البته اگه اشکالی نداشته باشه. فصل چهارم یکشنبه 19 مهر امروز سه روز است که در خیابان 14 شرقی یعنی همان خیابانی که آن روز او را پیاده کردم پرسه میزنم . از صبح تا غروب آفتاب ، ولی هیچ نشانی از او نیافته ام ، فردا صبح باز هم دسته گلی تهیه میکنم و به آن خیابان میروم بالاخره او را خواهم یافت، حتی اگر تمام روزهاي سال را هم در آن خیابان سر کنم کیانوش زمزمه کرد:خون من در رگهاي پاك شما ، این براي من مایه افتخاره . نیکا جسته وگریخته سخنان اورا شنید پرسید: شما چیزي گفتید؟ - خیر، گفتم امیدوارم هرچه سریعتر خوب بشید.

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب

ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |


