تبليغاتX

makhmalee.ir انجمن خودموني
آتش و دریا


آتش و دریا





















 

باید سري هم به کیومرث بزنیم

- چرا؟

- میخوام این خبر رو خودت بهش بدي

- هر طور شما بخواهید آقا

از شنیدن کلماتش بقول قدیمیا قند در دلم آب میشد . او پرسید: محل کار کیومرث کجاست؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:41 توسط فرید|

 

شنبه 13 خرداد

هنوز نتوانسته ام بفهمم که مکالمه بین کیومرث و نیلوفر چه بوده است چون هر دوي آنها از سخن گفتن

در این رابطه طفره می روند . مجبورم براي بک سفر تجاري یک هفته اي به سوئیس بروم ، خیلی سعی

گردم که اینکار را به کس دیگري محول سازم اما نشد ، احتمالا صبح روز دوشنبه عازم خواهم شد، دلم

میخواست شهریار هم میتوانست همراه من بیاید ،


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:35 توسط فرید|

 

فصل پنجم

بازهم ملاقات کنندگان رفتند و او تنها ماند ، او ماند و هزاران فکر درهم و پریشان . امروز ایرج به

ملاقاتش نیامده بود و این مسلما آغاز دوره دیگري از جنگ و جدل بود. وقتی همه جمع شده بودند ،

مادرش متعجب پرسید: پس چرا ایرج نیومده ؟


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:12 توسط فرید|

پنج شنبه 29 فروردین

امروز به دیدار پدر ومادربزرگش رفتم، حالش فرقی نکرده بود . به مادربزگش گفتم میتوانم دخترش را

قانع کنم تا به دیدار پدر بیاید، ولی پیرزن لبخند پرمعنایی زد وگفت: اون هرگز نمیاد، همونطور که

مادرش نیومد . براي نیلوفر پدرش مرده. سالهاست پدرش رو فراموش کرده ...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:0 توسط فرید|

 

 

- اشکالی داره؟

- برعکس خیلی خوب کردید ، چون من حسابی دلم گرفته بود و حوصله ام سر رفته بود

پرستار در حال خروج گفت: بگو گریه کردي

و نیکا خندید . کیانوش متوجه شد و پرسید: چی گفتید؟


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:43 توسط فرید|

 

- خوب بفرمایید.

پرستار لبخند زیبایی زد و گفت: همون جوان قد بلند و لاغر اندام

- ایرج رو می گید؟

- نه، نامزد شما به زیبایی اون نیست

- پس کی؟


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:41 توسط فرید|

 

چهارشنبه 15 اسفند

امروز به دیدار پدر نیلوفر رفتم. وقتی داخل اتاق شدم ، پیرزن رنجوري را کنار دیوار دیدم ، او با

چشمانی اشکبار به بیمار می نگریست ، نزدیکتر که رفتم متوجه شدم دستان بیمار به تخت بسته شده، پیرزن

از دیدن من متعجب شد، سلام کردم، ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:58 توسط فرید|

 

تکرار کرد: کم لطفی . احساس کردم بازهم آن ماسک مسخره را بر چهره زد ، از صمیمیت چند لحظه

پیش در او نشانی نبود، این مرتبه خیلی جدي پرسید: حرف حسابتون چیه؟ از من چی میخواید؟

- میخواستم بیشتر با هم آشنا بشیم ،البته اگه اشکالی نداشته باشه.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:54 توسط فرید|

 

 

فصل چهارم

یکشنبه 19 مهر

امروز سه روز است که در خیابان 14 شرقی یعنی همان خیابانی که آن روز او را پیاده کردم پرسه میزنم .

از صبح تا غروب آفتاب ، ولی هیچ نشانی از او نیافته ام ، فردا صبح باز هم دسته گلی تهیه میکنم و به آن

خیابان میروم بالاخره او را خواهم یافت، حتی اگر تمام روزهاي سال را هم در آن خیابان سر کنم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:51 توسط فرید|

کیانوش زمزمه کرد:خون من در رگهاي پاك شما ، این براي من مایه افتخاره .

نیکا جسته وگریخته سخنان اورا شنید پرسید: شما چیزي گفتید؟

- خیر، گفتم امیدوارم هرچه سریعتر خوب بشید.


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:45 توسط فرید|


Design By : Night Skin